قطره ای ناچیز از دریای بیکران فضائل و مناقب 14 معصوم و ولایت امیر المومنین(القطرة في مناقب الائمة )
 

مرحوم حاج شیخ حسین کبیر تهرانی، متولد دیماه سال 1308 هجری شمسی بود. خیلی ها او را در ابتدای حضور و سکونتش در قم با پالتوی بلند و گاه کلاهی بر سر، دیده بودند. هیکل قوی و نیرومند و عضلات درهم پیچیده بازوانش او را از بقیه متمایز ساخته بود. خیلی ها از سابقه و سرگذشتش چیزی نمی دانستند، اما در اولین برخورد با نگاه نافذ و تبسم روی لبهایش، و با مزاح و بذله گویی هایش آنچنان با او انس می گرفتند که به راحتی حاضر به ترک مجلسش نمی شدند.

            

او در مکتب امام صادق (ع)، دروس حوزوی را آموخت و در دوران اختناق و ستم شاهی با تمام وجود به دفاع از مکتب و حوزه و طلاب پرداخت.

و در انقلاب و جنگ تحمیلی تنها پسر و جگرگوشه اش را، به نام غلامرضا، در دوازدهم آبانماه هزار و سیصد و پنجاه و نه تقدیم اسلام کرد. آنچه یاد و نام حاج شیخ حسین کبیر تهرانی را جاودانه ساخته است، اخلاق و روحیاتی است که در یاد و ذهن دوستان و آشنایانش مانده است و در میان همه ی روحیاتش، عشق و محبت او به سید الشهدا و یارانش وصف ناشدنی بود. او شیفته اهل بیت بود و دلباخته اولاد علی و زهرا و این را می شد از مجالس روضه و ذکر مصیبت خواندنش از اشک و سوز و اخلاصش فهمید

 

یار ضعیفان، حامی طلبه ها

موقعی که جلوی در آستانه دکان های تخته ای بود و دست فروش ها آنجا کار می کردند، طلبه ای از مدرسه فیضیه بیرون می اید و متوجه یکی از مغازه ها می شود که رادیو یا دستگاه گرام را روشن و صدای موسیقی را بلند کرده بوده، طلبه می گوید صدایش را کم کن. این جریان در اوایل زمان محمدرضا شاه اتفاق افتاده، مغازه دار به طلبه می گوید برو آخوند به تو چه ربطی دارد. طلبه به ایشان می گوید: در جوار بارگاه ملکوتی بی بی خجالت نمی کشی؟ دکان دار جواب سربالا می دهد. طلبه راه می افتد و به طرف فیضیه می رود و برای هم حجره ای ها تعریف می کند که چه اتفاقی افتاده، از جمله آقای کبیر. آقای کبیر می گویند برویم ببینیم چه شده است. به مغازه که رسیدند عمامه را به دست یکی از دوستان می دهند، لباس را درمی آورند و یک چهارپایه از جلو دکان برمی دارند و روی آن می ایستند و فریاد می کشند و می گویند الله اکبر – آهای نفس کش – کجا هستند این لات های قم. خلاصه یک دعوای بزن بهادری راه می افتد. و آن روز با چند نفر دیگر، تمام بساط موسیقی از دور و بر حرم جمع می شود.

با اذن حاکم شرع

ایشان تعریف می کرد که یکی از دوستانمان که آکروبات باز بوده «جودوکار» با ما دوست بودند و یک روز به ما گفتند که فلانی در کار خلاف هست با اینکه لباس می پوشند. آقای کبیر می گویند من رفتم سراغ آقای بروجردی که آقا اگر یک شاگرد امام زمان در این لباس خیانت بکند و به اعمال ناشایست دست بزند، حکمش چیست؟ آقا فرمودند: حکمش تعزیر است. ایشان در ادامه می گویند: ما اجازه گرفتیم و به همراه 2-3 نفر از رفقای تهرانی برنامه ریختیم که به بهانه ی جمکران که قبلاً پیاده می رفتند، در راه که کسی نبود، ما او را تعزیر و ادبش کردیم.

مثل برق حرکت کرد و از ما دور شد.

صبح روز بعد از دفن بدن حاج شیخ حسین، یکی از دوستان را دیدم، سراسیمه و ناراحت پرسید: برای حاج حسین اتفاقی افتاده؟ گفتم: مگر خبر نداری؟ گفت: نه. گفتم: دیروز از دنیا رفت. گوشه ای نشست، بغض کرد و زد زیر گریه. آرام که شد گفت: دیشب در عالم رویا دیدم صحرایی تیره و تاریک، خیلی ها بودند، با لباس پاره و سر و روی گرد و غبار آلوده، این طرف و آن طرف می دویدیم و فریاد می زدیم. ناگهان حاج شیخ حسین سوار بر اسب سفیدی آمد خوشحال و سرحال، جلویم که رسید گفتم: چه خبر؟ گفت: اینجا فقط حسین. یک اشاره شون به سر و مثل برق حرکت کرد و از ما دور شد.

تازه کمی فهمیدی من شبها و روزها چه کشیدم!

28 ماه صفر آن سال که ایام رحلت حضرت رسول بود، در مجلسی بودیم. حاج شیخ حسین کبیر آمد و روضه پیامبر خواند و بعد هم ذکر مصیبت مادر سادات حضرت زهرا (س)، و بعد رفت، تا ایام شهادت حضرت زهرا یعنی 75 روز بعد پیدا نشد.

ایام شهادت حضرت زهرا در منزل آقای حاج شیخ محمود امجد آمد و روی منبر نشست و روضه خواند. مجلس که تمام شد، دیدم خیلی منقلب است. پرسیدم: چیزی شده؟

گفت: آن روز که روضه مادر سادات را خواندم، زمین خوردم و دستم شکست، شبها از درد دست خواب نداشتم، گاهی ساعتها ناله می زدم، دردش عادی نبود، تا چند شب پیش که بی تاب از درد خوابم برد، دیدم مادر سادات حضرت زهرا (س) نگاهی کردند و فرمودند: روضه ی من را می خوانی، تازه کمی فهمیدی من شبها و روزها بعد از پدر چه کشیدم؟

 

تنها پسر

یک هنر عجیبی داشت، یعنی در حین روضه خوانی و گریه گرفتن، ناگهان یک تک مضراب می زد و جلسه را به خنده تبدیل می نمود و این یک ویژگی ایشان بود که کسی نمی توانست این کار را بکند، که در همین رابطه یک مرتبه بیت آیت اللهگلپایگانی دعوتشان نموده بودند که بعضی منبری های معروف و علمای بزرگ حضور داشتند که ایشان هرچقدر خواند بود، دیده بود آن طور که باید و شاید گریه نمی کنند، یک مش قاسم نامی آنجا بود که سرایدار بود که با حالت روضه به ایشان گفته بود که: «مش قاسم برو یک چوب بیار بزن توی سر این آقایان، بلکه ناله شان دربیاد.» با این یعنی اوضاع مجلس را تبدیل به خنده کردند و ناگهان گریزی به کربلا زدند و اینکه من الآن می فهمم امام حسین چی به سرش آمد، چون من هم یک پسر داشتم.

روضه هایت به دل می نشیند

در مکه بودیم، خبر آوردند که پسر آقای معادی خواه شهید شده. ما به همراه آقای کبیر برای زمینه چینی رفتیم. آقای معادی خواه، سرپرست یک کاروان تهرانی بود. آقا شیخ حسین مشغول روضه خوانی و بعد هم سینه زنی شدند. همه را برای سینه زنی لخت کردند. یک چراغ کم سویی روشن بود. ما دیدیم که اینهایی که لخت شدند همه خال کوبی دارند و همه لات های 6 متری تهران در این کاروان هستند. منتها پیر بودند. آقا شیخ حسین ناگهان همه اینهارو شناخت. برای شام رفتیم در اتاق مدیر و آقای معادی خواه هم آمدند. وقتی داشتیم شام می خوردیم، آقا شیخ حسین به مدیر گفت: فلانی و فلانی را هم می گویید بیایند و با ما شام بخورند. آنها آمدند.

آقا شیخ حسین اسم آنها را پرسید. اسم هایشان را گفتند. آقا شیخ حسین گفت: حسین چهارچشم را می شناسی؟ گفت: آره، حاج آقا شما از کجا می شناسید؟ گفت: اصغر بی بابک را می شناسی؟ گفت: بله. پیرمرد همچنان مات و مبهوت بود. گفت: فلانی عاقبت به خیر شد. فلانی سر دار رفت و غیره ...

آقا شیخ حسین به پیرمرد گفت: عباس آقا قلندر رو می شناسی؟ پیرمرد گفت: بله، آن که خیلی بزرگوار بود، در مردانگی، مثل ایشان نداشتیم. آقا شیخ حسین گفت: توی کوره پز خانه یادتان می اید؟ ... پیرمرد شناخت و گفت: وقتی تو روضه خوندی گفتم یک فرقی می کنه، گفتم به دلم می نشینه، برای آنکه تو از خود ما بودی.

خلاصه آقا شیخ حسین شروع کرد به تعریف کردن کرد و گفت: پسری داشتم به شهادت رسیده و خبر را خلاصه به آقای معادی خواه گفتند که پسرشان شهید شده.

* از زبان حاج محمود پارچه باف

من کنار نعش پسرم نبودم!

وقتی غلامرضایش شهید شد، بعضی به ظاهر دوستان سرزنشش می کردند، خیلی آزرده شد، مدتی رفت و آمد را قطع کرد، و دیگر خیلی ها را تحویل نمی گرفت، هر جوری بود درب خانه اش رفتم، در زدم و وارد شدم. دیدم نشسته و اشک می ریزد. خیال کردم ناراحت غلامرضایش است. می دانستم خیلی دوستش داشت. تنها پسرش بود. رشید و با ادب و خوش چهره، گفتم: خدا صبرت بدهد. اشکهایش ریخت و گفت: دیشب خدمت مولایم حسین رسیدم! فرمود: حاج شیخ حسین، یک عمر روضه من و علی اکبرم را خواندی نفهمیدی من چه کشیدم، اما تازه کمی حس کردی داغ جوان یعنی چه؟

بعد می گفت: گاهی آنقدر بدنم داغ و پر حرارت می شود، هرچه آب خنک می خورم، باز تشنه ام و می گفت گاهی می روم زیر دوش آب سرد می ایستم تا کمی خنک شوم، مادر شهید می گوید: حاج حسین سرما می خوری. می گویم: چه کنم بدنم داغ است، دارم می سوزم. و او می گوید: حاج حسین، این حرارت، حرارت معمولی نیست، داغ جگر است، داغ فرزند است، با آب که خنک نمی شود.

از آن به بعد روضه های علی اکبرش حال و هوای دیگری داشت. می گفت مردم، من می فهمم داغ فرزند یعنی چه. داغ جگر یعنی چه. تازه من کنار نعش پسرم نبودم و این گونه بی چاره شدم، اما حسین، فدای آن آقایی که بالای سر جوانش علی اکبر آمد. دست و پا زدن علی اکبر و ناله آخرش را شنید، که فریاد زد یا ابتاه علیک منی السلام. حسین چه کشید! داغ پسر با جگرش چه کرد؟ بی جهت نبود صورت به صورت جوانش گذاشت و بعد سر بلند کرد و صدا زد: علی الدنیا بعدک العفا؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 14:53  توسط حامد   |